سيد محمد باقر برقعى

334

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

علم و دانش چه كنى ؟ خيز به ميخانه رويم * تا بشوييم ز مى دفتر دانايى را نيست ما را به سر كوى تو جز عجز و نياز * چه كند عاشق دل‌خسته توانايى را ؟ سر ما و قدم دوست ، كه با خاك رهش * نشماريم به هيچ ، افسر دارايى را آتش عشق تو افتاد چو در خرمن جان * سوختى مزرعهء صبر و شكيبايى را اى كه از غايت پيدايى ذاتى پنهان * نيست جز عشق تو پنهانى و پيدايى را كن خراب از مى ميناى محبّت جانم * تا كه ويران كنم اين گنبد مينايى را آن چنانم به خيال تو به خلوت دلشاد * كه ندارم به دل اى جان غم تنهايى را رخ زيباى تو با تيغ دو ابرو بگرفت * اى شه حسن ! همه كشور زيبايى را ساحت عالم كثرت به دو چشمم تنگ است * تا بديدم سعهء عالم يكتايى را آنكه از يدن رخسار تو شد كور ، نديد * در همه ملك جهان حاصل بينايى را لب شيرين تو آموخت به « رحمت » شب و روز * همچو طوطى به دو صد شور شكرخايى را